
امروز يه مطلبي نوشتم در نقد فيلم "يك بوس كوچولو" كه با كليك روي لينك ادامهي اين مطلب در پائين صفحه ميتونين بخونيدش. اما صفحههاي هنر و فرهنگ كه من مسئولشون هستم حسابي بزرگتر شدن، چون قطع مجلهي ما بزرگتر شده... كــ...ـمـ....ـك... هر مطلب هنري زردي داريد براي من بفرستيد. از عموم سوپراستارها، منجمله هديه تهراني، هم براي مصاحبه با عكس رنگي بزرگ در صفحه دعوت به همكاري مـ...ـي...شـ...ـو....د. ميشود!
در گوشهاي درست وسط يهعالمه روزنامه باطله ! مثل همان تصوير معروف اورسون ولز در "همشهري كين" پشت اين كامپيوتري كه ميبينيد مينشينم به نوشتن. و البته زرد. بعضاً هم زرد ليمويي. روزهاي خوبي است. سميرا كه ليسانس روزنامه نگاري هم دارد و دربهدر كار است با آنهمه استعداد ميآيد گهگداري سري به من ميزند، سيگاري ميكشيم و چايي در سكوت رخوت ناك يك تحريريهي زرد. بعد ميرود. من ميمانم اين همه روزنامه و دوباره سياهكاري. خوشحالم كه روي كاغذ نمينويسم من بيكاغذم! اينطوري طبيعت، دستكم به دست من، كمتر خراب ميشود. اين هم عكسي از اتاق كار من. يك روزنامه نگار زرد. زرد لجني... شماره اول مجله ما همين روزها منتشر شد. نميگويم ناماش را و نشاناش را، اگر كسي اينكاره بود خودش پيدايش ميكند!!! يادتان نرود كه بخريد و كمي هم بخوانيد كه سهچهار صفحهاياش را اينجانبه نوشته؛ در همين اتاقي كه ميبينيد!
